مسیحا
دیگه زنگ زندگی عوض شد....به قول بچه ها سبز شدیم از این به بعد با انرژی ...حالشو میبریم.. بر میگردم! تنها یا بیگانه....؟ تنهایی واژه ی ناملموسی است که نمی توان آنرا برای کسی چون من که از درد بی هم زبانی می نالد به کار برد. لفظ صحیح، بیگانگی است. بیگانگی چیزیست جدا و بسیار جدا از تنهایی... تنها کسی است در یک جزیره، که جانداری را می طلبد برای سخن گفتن،برای همنشینی، برای نرسیدن به دیوانگی. ولی اگر نیابد، دست به دامان اشیاء و حشرات و حیوان و گل و گیاه می شود.ولی بیگانگی درد دیگریست بس مشکل تر و غیر قابل تحمل تر از تنهایی . بیگانه اگردر انبوهی از انسان ها باشد باز هم تنهاست . هیچکس درد او را نمی فهمد از این بدتر آن که او با خودش هم بیگانه است . هم اکنون حال کسی را دارم که گویی همه چیز برایم مه آلود و مبهم است و هیچ چیز و حرف هیچ بنی بشری برایم جذابیت ندارد. فرق بیگانه با تنها اینست که تنها ذی حیاتی را برای مصاحبت می خواهد ولی بیگانه از درد نا همگونی به ستوه می آید و تنهایی را می طلبد.پس هیچوقت این دو همانند نیستند. بیگانه محزون است ولی تنها شوق دیدار کسی را دارد.بیگانه شوقی ندارد نه شوق دیداری نه رسیدن فردایی...بیگانه همه چیز را فراموش کرده است.بیگانه حتی در میان آشنایان حزین است و گویی غم غربتی بس عظیم بر سینه اس سنگینی می کند.بیگانه را سخت است در یافتن،بیگانه با خود نیز بیگانه است.



